چقدر این ادما کثیفند.گاهی اوقات حالت بهم میخوره از اینکه کنار همچین اشغالایی زندگی میکنی.
دخترا فریبکار و دغل شدند فقط کافیه کسی بره سمتشون سریع تیغ میزنند البته من خدا را شکر کمتر و یا اصلا نمیرم. پسرا بدتر از دخترا. فقط دنباله س-ک-س-ن-د
فحش چیزیه که مثله .. تو دهنه هر ایرانی فراوونه. ادمها تو خیابون همدیگرو به ظاهر قبول دارند. دخترا عاشقه پسرای پولدار!!
دیگه چیزی به نامه نجابت وجود نداره. فقط بلدند بگن امریکا فلان.اسرایئل بهمان.... در حالی که من خودم اداب یه توریسته اروپایی را وقتی با این مردم مقایسه کردم دیدم فقط اسمی از فرهنگ روی ما گذاشتند.
دنیا شده راحت طلبی. س-ک-س بزرگترین بازار را داره. امار فحشا بالا هست. تهران شهریه که وقتی توش وارد میشی تکدی گرهای خیابونی را میبینی. از اونورش یه ماشینه چهارصد ملیونی را هم تماشا میکنی که سه تا خانوم ارایش کرده با یه پسره جون دارن میرن کجا خدا میدونه. فقط اسمی از صمیمیت مونده. پول شده خدای من. کاش این مردم سره همدیگرو کلاه میذاشتند اما ادب داشتند....
من نمیدونم بیست سال دیگه این مملکت به کجا میرسه. تا اخره عمر باید از نگاه چندش اور مردان به زنان خیابانی سخن گفت..؟!
باید به خاطر نبود پول جلوی همسر و فرزندت تحقیر بشی!!
تا کی میخواهد رشوه. پاچه خواری. زیر اب زنی. از ارکانه اداری ما باشه
تا کی.......
پ.ن نمیدونم چرا یه دفعه اینا ریخت تو مغزم تو سایته کلوب یه دختره بد دهن چیز گفت منم نتونستم جوابشو بدم چون ارسال پیامشو بسته بود!!!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:50 توسط علی.ک.
|
سلام. در جلوی اینه زلفان خویش را به حالات مختلف در می اوردم(از سره بیکاری!!) که ناگهان دلم پر کشید. اگر گفتید کجا؟ مگه بشر فقط دلش هوس میکنه بره کربو بلا!!. گاهی هم دلش میخواد بره انتالیا.و از ازادی لذت ببره.. اگرچه همه ی اینها چیزی میخواهد بنام پول که خب...نیست. اما در اوضاعی که پول نباشد بنده با سیر و سیاحت در این دنیای مجازی سعی بر این دارم خود را جورهایی ارضا کنم که البته بعضا موفق هم میشوم. بگذریم که حتی این وضع داغون sms دهی. جد ما را از زیره هفتاد من خاک بیرون کشیده و مجبور به ناسزا کردن کرده. اینترنتم که جای خود دارد هر روز ادا و اطواری جدید... و به این صورت است که ما دیر به دیر می اییم. در نتیجه دلم پر کشید برا ی خوانندگان عزیزم چند نفری که تعدادتان شاید چند تا بیشتر از انگشتان یک دست باشه! مخصوصا یک نفر!.
یک چیز (پنیر) هم بگم راجع به وبلاگنویسی من خودم شخصا از شعار دادن متنفر بودم حالا بیشترم شده.
به قول یکی از دوستان که یک وصیت نامه نمادین برای خود درست کرده بود نوشته بود (دقیقش یادم نیس) . به ناله ها ی مردم گوش نکنید. اما اگر کسی فریادی بر اورد به فریاد او توجه کنید. حرفش به دلم نشست چون همه جا تو اتوبوس.تاکسی.همه ناله سر میدند اما در عمل کاری نمیکنند.
میخواستم یه نظر سنجی قرار بدم تو وبلاگم و بپرسم کی خدا را قبول داره. اما خب بعدش دیدم این چیزی نیس که با امار بخوای بسنجی(البته تو وبگذرهم عضو نیستم) ایا همه اون کسایی که مغرب سر به سجده میذارند به یک خدای واحد سجده میکنند. و بسیاری از این دست. راجع به نمازم نظرم را بدم:
تو جامعه ما (البته این نظر کاملا شخصیه) از همون بچگی یه اقااا! میرفت بالا منبر شروع میکرد واسمون از جهنم تعریف کردن که یه پلی هست به اسمه پل صراط که اگه گناه کار باشی از اون بالا سقوط میکنی تو قعر اتیش!! شما فکر میکنید برای یه بچه سوم دبستانی این حرف باعث چه نتیجه ایی بشه. باعث این شد که ما وقتی بزرگ شدیم یا از ترسمون بریم نماز بخونیم یا از همه چیز زده بشیم. اینها بخشی بود از حرفهایی که من و ما از طفولیت با اون گوشمون را شست و شو دادند. و ایا همه بعدا میرند دوباره ببیند عقایدشون که از بچگی تو ذهنشون انباشت شده درست بوده یا نه؟؟!!
پ.ن. تو این پست سعی کردم از هر چیز یه نظر بدم چون شاید البته شاید و باز هم شاید کمی دیر بیام.
پ.ن تیترشو خودتون ربطش بدین.
بعد نوشت. اینترنتم شکر خدا بهتره اگه دوباره چشم نخوره بلاااا به دور...
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:30 توسط علی.ک.
|
چقد خوبه تو زندگی تو یه رفیق داشته باشی که واقعا احساس کنی رفیقته. بدونه هیچ چشم داشتی. میدونید وقتی اون مثه یه استاد به تو که تازه اول راهی راهو یاد بده. انگیزه میگیری. میدونید وقتی حسه زندگی تو رگهات دوباره جریان پیدا کنه واقعا خوبه اونم فقط به خاطره یه رفیق خوب.خب تو این دنیا با مرام کم پیدا میشه. اما (اعلا) خیلی بامرامه. به خودشم گفتم که هیچ کس تا حالا یخه منو نتونسه بود اب کنه. بجز تو. تا حالا هیچ ادمی منو تحته تاثیر قرار نداده بود. اما اون منو تحته تاثیر قرار داد..
پ.ن اعلا لقبیه که کسایی که میشناسنش بهش دادن.
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:53 توسط علی.ک.
|
سلام باز اومدم این بار احساس کردم یه چیزی داره از درونم داد میزنه. من یه جونم که تو مملکتی مثله ایران زندگی میکنم حالم از هرچی اجنبیه بهم میخوره. گاهی اوقات ارزو دارم عربهای بیابانگرد (منظورم اعراب خارج از ایرانه برای هموطنان عرب زبان خودم احترام زیاد قائلم) به کشورم تجاوز نمیکردند و زنان اریایی را زنانی که از نیاکانه ÷اکم بودند اینطور به بردگی و تحقیر نمیکشیدند و شرح ماجرایی که همه ی ما از ان اگاهیم. احساسات ناسیونالیستی در من موج میزنه شاید اگه دوباره خدای ناکرده جنگ بشه منم مثله خیل عظیمی از جوانان جان بر کف راهی بشم مثل دهه ی شصت که چقدر جوانان این خاک به زیره خم÷اره رفتند و چقدر خون دادیم . اما افسوس که حالا ان چیزی که مردم از زمان مشروطه به دنبال ان بودند و تا انقلاب ÷نجاه و هفت فکر کردند به ان رسیدند هنوز در هوا معلق است. اما گذر زمان همه چیزرا تغییر داد دوباره مارهای خوابیده. سر از اشیانه بر اوردند و با ظاهری جدید اما با همان افکار قدرت طلبانه و با شیوه ایی جدید شروع به بستن دهان ان افرادی کردند که خود از بانیان ازادی بودند. در این بین زمان گذشت فکر میکنید ÷یکر مطهر شهدایمان را بر کجای این شهر قرار داده اند در شهر من بر روی قله ی کوه خاک کردند تا از بی بند و باری جلوگیری کنند و جوانانه شهره من نه از رویه قصد بلکه نمیدانم از روی چه وقتی از کنار اجساد این ÷اکان رد میشدند صدایه نوارها را بلند میکردند. این فقط گوشه ایی از اعماله سیاست اینان است ......
کاش میتوانستم معنیه ازادی را که انقدر از ان دم میزنند بچشم ببینم ازادی مساوی است با بی بند و باری... !!!
دنیا با سرعت به جلو حرکت میکند اما فکر کنم ایرانه من با این سرعت حرکت نمیکند. این کشور از ان زمان که من در کتاب های تاریخ خواندم دچاره فراز و نشیب بسیار بوده. همیشه هم عده ایی در مملکت ادعا میکنند این کاره اجنبی هاست. این اجنبی ها که هستند که من بروم خرخره ی ان ها را بجوم. اری همیشه عده ایی برای سرگرمی من مرا به بازی اجنبی ها دعوت میکنند تا خود در ÷شته ÷رده با راحتی خیال مهره های شطرنج را انطور که دوست دارند جا به جا کنند. اینک من در قرن بیست و یکم به دنباله هویتی برای خودم میگردم تا به ان افتخار کنم. مهم نیست این افتخار به رنگ سبز باشد یا به هر رنگی مهم افتخار است
و اینک من درد را در ÷هنه ی وسیعی احساس میکنم نمیدانم منشا این درد کجاست اما ای کاش میتوانستم ریشه ی درد را بخشکانم.
این که درون من ÷ر از عقده های سرکوب شده جنسی باشد. این که یک دختر هشت ساله را مجبور به سر کردن چادر بکنند. اینکه نتوانم حرف بزنم و اینکه.............
دوباره مثل همیشه از نوشتن ÷شیمانم دوباره میگویم نباید میگفتم اما گفتم. دوباره ترس سرا÷ایم را میگیرد . دوباره ......
÷.ن منظور از من .منه نوعی بود کلی عرض کردم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:7 توسط علی.ک.
|
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه ی من امدی برای من مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از ان به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم .این جملات را که مال فروغ هست اگر اشتباه نکنم. با صدای گیرا و دلنواز خسرو شکیبایی در دل شب گوش میدهم. و احساس میکنم چقدر زود از میان میروند انان که باید دیر بروند. و چقدر سمج و سر سختند انها که زمین تحمله بودنشان را ندارد. و انگار میخواهند .......... بگذریم.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 6:12 توسط علی.ک.
|
وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود , شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند . پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد .
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست , سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد . فقط 5 دلار . بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود .
دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه ميكرد , ولي داروساز توجهي نميكرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت .
داروساز جا خورد , رو به دخترك كرد و گفت : چه ميخواهي ؟ دخترك جواب داد : برادرم مريض است , ميخواهم معجزه بخرم . داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد !؟ دخترك توضيح داد : برادر كوچك من , داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد , من هم ميخواهم معجزه بخرم , قيمتش چند است ؟ داروساز گفت : متاْسفم دختر جان , ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم .
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت : شما را به خدا , او خيلي مريض است , بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است . من كجا ميتوانم معجزه بخرم ؟ مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت , از دخترك پرسيد : چقدر پول داري ؟
دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت : آه چه جالب , فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد ! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت : ميخواهم برادر و والدينت را ببينم , فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد .
آن مرد , دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود .فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت . پس از جراحي , پدر نزد دكتر رفت و گفت : از شما متشكرم , نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود , ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم ؟دكتر لبخندي زد و گفت : فقط 5 سنت
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:23 توسط علی.ک.
|
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.اما کودک هنوز اطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه. اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند ، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد .خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را مادر صدا کني.
پ.ن مال من نبود..............
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:3 توسط علی.ک.
|
و اینک شیاطین به دورم حلقه زدند و در گوشم زجه های وحشتناک سر میدهند. ولی من با توکل بر خدا و یاری دوستانی نیک اندیش و خیر خواه میخواهم به مسیرم با عشق ادامه دهم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:55 توسط علی.ک.
|
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:26 توسط علی.ک.
|
سرا پا مملو از عشقم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:41 توسط علی.ک.
|
دوست دارم بنوشم و مست کنم بعد برقصم. بعد از خوشحالی یه خواب عمیق برم. بعد بهشت را ببینم تو همین دنیا
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:40 توسط علی.ک.
|
از دوستانی که من دوستشان دارم و انها نیز مرا میخواهم دوباره متولد شدنم را بپذیرند.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:35 توسط علی.ک.
|
گذشته هایم را به خاک سپردم. فصلی نو . بهاری تازه. کوهی استوار. خاکی حاصلخیز. ذهنی مشتاق.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:30 توسط علی.ک.
|
میدونید چرا ادم وقتی وبلاگش را تغییر میده دوست داره پشت سر هم اپ کنه من تازه فهمیدم چون تازه متولد شده.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:21 توسط علی.ک.
|
ادم وقتی دوباره متولد میشه زیباتر هم میشه. من هم دوست دارم زیبا باشم پس دوباره متولد شدم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:16 توسط علی.ک.
|
دوست دارم به همین سفیدی باشم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:53 توسط علی.ک.
|